تبلیغات
(っ◔◡◔)っ ♥ کـــــد ها و ســفــارشــاتــ پـــیـنکـی پــــایــ ♥ - یادتونه ؟

یادتونه ؟

جمعه 17 شهریور 1396 02:45 ب.ظ

نویسنده: پـــیـنکیـــ پــایــ... ^.^
یادتونه تو پست قبل دیشب چی گفتم ؟
میگفتم از بارون میگرخم ؟
من اخرشم به زن داییم زنگ نزدم :/
تا ساعت 3:10 دیقه بیدار بودم . طفان شدیدی شروع شد . خییییییییییییییلی شدید بود . وقتی هم که از روی خونه عبور میکرد گرومب گرومپ میکرد ! انگار یه غول روی سقف داره میدوه !
اینجوری بود !
هر یک دیقه یک بار صدا میدا د !
بعد منم که ترسووووووووووووو !
داشتم تو لاف میلرزیدم . همین که چشام گرم شد یهوباد زد صدای دری که توی همون اتاق بود اومد . یهو گرومپ صدا داد و در باز شد و خورد به دیوار تقـــــــــ صدا داد !از بیرون دیدم پرده رو که چطوری تو هوا غلت میخورد به خودش میپیچید !
منو میگی داشتم سکته میکردم ! پاهام سست شد . قلبم وایستاد و درد گرفت . دستتو میذاشتی رو قلبم خیلی تند میزد :\ همه از خواب شیرین پریدیم و وضعیت وحشتناک رو مشاهده کردیم . خلاصه بگم من دستشوییم گرفت . ولی خیالم راحت بود . چون ماه رو صاف صاف میدیدم . برای همین میتونستم برم بیرون . مامانم بعد از کلی اعتراض و دعوا کردن با داداشم (درحالی که من درو باز گذاشتم ) بهش گفت که بره لباس هارو از روی طناب برداره که نیوفتن زمین گلی بشن . بعد منکه میدونستم یکی بیرون هست عین جت رفتم دمپایی های بابام رو پوشیدم و شتابان به سمت دستشویی روانه شدم :/
ینی یکی منو میدید انگار داشتم تو هوا پرواز میکردم :/
احساس قهرمانی بهم دست داد :/
داداشم بالا سرشو ک نگاه میکرد دوتا جسم با روکش گشاد شلوارک صورتی خال خالی میدید :/
خلاصه عین جت رفتم دستشویی
بعد برگشتم و به ماه نگاه کردم . یه لحظه احساساتی شدم
بعد یگو صدای گرومپ اومد به این معنی ک برو بتمرگ :/
بعد اجیم اومد تو این موقعیت با من دردو دل کنه :///////
بهش گفتم بیا بریم تو خونه
رفتم سمت در یهو جیغ زد : مگه من باتو صحبت نمیکنم ؟!
منم تو اون موقعیت مجبور شدم بمونم :/
با هر وزش باد من یک بار بدنم شروع به سست شدن میکرد .
من خواستم از اون دری که باز شده بود برم بیرون داداشم گفت برو دستشویی برگشتی ببیندش .(قبل از رفتن به دستشویی) . منم یادم رفت درو ببندم از ی در دیگه رفتم خونه در رو هم قفل نکردم o_O
رفتم خونه با خیال اینکه اینا درو میبندن . رفتم . باز دوباره که چشم گرم شد دیدم صدای باز شدن در اومد. :/
باز مامانم با داداش بیچارم دعوا کرد منم ساکت بودم و چیزی نگفتم از اینکه کار من بوده :/
یاه یاه یاه :/
به هزار بدبختی و هزار تا ترس از رعدو برق ، طوفان ، باز شدن در و دوباره دستشویی رفتن و صدای گرومپ گرومب طوفان خسبیدم :/ (ینی خوابیدم )
بعد س ساعت ینی 6:30 صب باز بیدار شدم :/
با خوشحالی بیدار شدم . با خیال باطل فکر میکردم طوفان تموم شده ولی نه ! هنو ادامه داشت ! :////
بیدار شدم باز صدا گرومپ گرومپ میومد !
گفتم : اییخدااااااااااااااااااااااا ! تمومش کن دیههههه ! اه !
رفتم به در شیشه ای و پنجره ها نگا کردم . صب بود ولی با بقیه ی صبح ها فرق داشت !
حدس بزنین چی شده بود ؟
افتاب طلوع کرده بود (اولای طلوعش بود) . برای همین آسمونم ک ابری بود قررررمز شده بود !!!
منو میگی داشتم از ترس سکته میکردم . همه هم با راحتی تموم خوابیده بودن من فقط بین اونا بدبخت بودم :////
قیافه ی من :
رفتم از بیرون تحقیق کنمم ببینم چه خبر شده .
رفتم دیدن یه ابر های خییییییییییییلی سیاه رنگ موهات :/
تو آسمونن ! تیکه تیکه های کوچیک بودن !
با نظم و ترتیب
یکجا نشسته بودن !
اه باز شعر گفتم :/
بگذریم ابر ها سیاه بودن پشتش هم هوا قرمز بود . میگم قرمز ینی قرمزااااا ! راستشو بخواین یجورایی رنگ صورتی با نارنجی همرار  بود :/
من اینگده گرخیدم :/
رفتم تو حیاط . کمرم شکست !
دیدم یعاااااااالمه برگ های خشک کنده با یعالمه آشغال و خاک توی حیاطه !
چرا کمرم شکست ؟ چون مسئولیت شستن و جارو کردن حیاط مال منه ://///
یکم فیلم برداری کردم . بعد رفتم هندزفری گذاشتم و نقاشی کشیدم دوباره رفتم از ترس خسبیدم .:/
باز دوساعت دیه بیدار شدم :////
ینی ساعت 8:40 دیقه :/
نور خورشید رو دیدم و فکر کردم طوفان آروم گرفته ولی نه هنوز بود ://///
من بیدار شدم هندزفری گذاشتم برای اینکه نترسم یکم رقصیدم  ://////
بعد مامانم بیدار شد .من میخواستم برم دستشویی مامانم رفت :/
بعد گفت همینجا وایستا و به آسمون نگاه ن !
من وایستادم . هرزچندگاهی یهچیزی شبیه به گرد باد رد میشد . کم کم رعد و برق میزد .ابر ها خیلی ترسناک بودن .سیاه سیاه ! پف پفی !
من تموم دست و پاهام میلرزید . فکم هم همینطور . مامانم از دستشویی اومد من حوله رو از روی طناب برداشتم که به دور خودم بپیچم اما مامانم ازم گرفتش من تو راه دستشویی : بسم الله بسم الله ! خدایا ی دیقه صبر کن فقط یه دیقه من برم دستشویی ! فقط یه دیقه !
رفتمو برگشتم . مامانم رفت روی سکو نشست گفت بیا کنارم بشینو نگاه کن !
منم با ترس و لرز رفتم . هر چند دیقه یک بار رعدو برق میزد . یکم با هم صحبت کردیم بعد رفتیم خونه . از اون لحظه ب بعد من دیگه از طوفان و رعد ها نترسیدم ( ضایس ! چون صبح بود ، هنوز روز موعود فرا نرسیده بود :/ )خلاصه بعد از صبحانه رفتم دیدم اوضاع اروم شده .منم آروم شدم . هوا افتابی شد و نوبت جارو کردن حیاط رسید :////
من پیش خودم گفتم : خدایا یه چکه بارون بفرست !
بعد تو ذهنم تصور کردم خدا چه جوابی بهم میده 
گفت : مگه من نوکرتم ؟ :///
بعدشم . تو تا همین ی ربع پیش داشتی تو شلوارت خرابکاری میکردی از ترس الان بارون میخوای ؟ :/
خدایا توبه :/
هیچی دیه . رفتم حموم و بعدش خوابیدم ! یه حس خوبی داشت اینقدر حال دااااااااااد !
بعدش دوباره هوا ابری شد :/
بعد ابجیم اومد گفت بیرون رعد و برقه !
این ینی ...
باری دیگر بدبخت مبشوم :///
فکر کنم امشب روز موعوده !
چون هم میخواد شب بشه و رعد بزنه و هم این که ما میخوایم بریم بیروووون !
من خییییییلی میترسممم !
خدااااااااااا



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 17 شهریور 1396 04:24 ب.ظ



]