تبلیغات
(っ◔◡◔)っ ♥ کـــــد ها و ســفــارشــاتــ پـــیـنکـی پــــایــ ♥ - هم اکنون در دندانپزشکی :/

هم اکنون در دندانپزشکی :/

چهارشنبه 13 تیر 1397 10:06 ق.ظ

نویسنده: پـــیـنکیـــ پــایــ... ^.^
وای خدا دارن روانی میشم :/
از صبح دارم میمیرم :/
:/ :/ 
منظورم اینه کع از صبح دارم بدبختیی ...‌ که نمیشه گفت ینی نمیدونم میشه گفت یا نه ولی دارم بدبختی میکشم :///
صبح پاشدم دیدم کولر خاموشه منم خیییس عرقم ::::://////
زیر پنکه ای که  با َوجود روی ۵ بودنش انگار روی ۲عه :/
رفتم توی یه اتاق خنگ تر 
همین که خوابم برد بابام و خواهرم مانتو پوشیده اومدن بالا سرم گفتن پاشو :/
من : چرا ؟ گرمه بذار بخوابم :/
خواهرم : پاشو مامان دم در مدرسه منتظره که برین بر ثبت نام :/
من : °~° مگه نرفته بر ثبت نام . خب بره دیگه منو ثبت نام کنه. برچی من باید برم ؟ (رگ های قرمز چشمام در میان )
ابجیم : میگن تو باید حتما باشی :/ .میگن باید دانش اموز رو ببینیم 
من : اها =..)
بعد پاشدم برم صبحانه بخورم . نون رو مه بردم نزدیک دهنم ابجیم گفت : زهررااااا پاشووو وقت نداریم اونجا رفتیم برات خوراکی میخریم !
من برای بار دوم : =..)
رفتم اماده بشم دیدم ماشین واحد اوتوبوس رفت :))
بعد از کلی دردسر  اماده شدیم 
که ناگهان صدای پاره شدن یه برگ از دفتر اومد .-.
دیدم بابام یه نقشه از ادرسی که میخواستیم بریم کشیده :/ تو نقشه ی با شکوهش یه چار راه بود داروخونه بود سوپر مارکت بود مدرسه ی من بود پاسگاه بود و ... :/ بعد به طرز شگفت انگیزی برامون توضیح داد کجا باید بریم چیکار بایستی بکنیم . خیلی دقیق و حسابی . ما هم یا لبخند میزدیم و میگفتیم اره اره در حالی که هیییچ چیز رو متوجه نمیشدیم :) 
بعد زنگ زدیم اژانس بیاد . یارو از تو هزاااار تا کوچه و محله رد شد دلمون داشت میریخت :/ 
رفتیم رسیدیم به مدرسه و مامانم داشت غر میزد که بخواطر مسخره بازیای توووو من باید منت این بوزینه هارو بکشم :/
من :  =....)
رفتیم تو 
شلوغ بود :) 
همه مامان ها جمع شده بودن با بچه هاشون که تغریبا بعضی هاشون از من بزرک تر بودن (غول بیابونی ) =..)
صدای جیغ جیغ معاونا و خانوما بیشتر از صدای هر چیزی بود =..)وحشت رو تو چشمام در برابر اون خانوم مدیر چاقه ی عینکی دیدم =..) 
رفتیم اونجا . من نشستم . ابجیم رف دسشویی . ننم منتظر شد . 
بعد بطور خیلی ناگهانی از اداره ریختن تو :۰
همووون مدیر چاغه که با ما مثل غول بیابونی بود حالا با اون ها مثل یه مدیر چاغ مهربون و خووش قلب بود :/ ینی بطوری ک من فک کردم این یکی دیگس اصن : ..)
بعد بطور ناگهانی همه ی مارو پرت دادن بیرون :)
بخاطر مسئولای اداره :|
بعد به هممون شماره دادن که خداروشکر ما شماره ی ۱ رو گرفتیم . 
بعد چند دیقه من و مامانم رفتیم تو . حالا ببین بخواطر من مامانو اینقدر زجر دادن رفتم تو فقط میگن اینجا رو امضا بزن :/ 
بعد پشت ۶تا از عکساتم گفتن اسم و فامیلتو همراه با اسم پدر بنویس :) همین :| 
خلاصه که ثبت نام کردیم و اومدیم بیرون .  
تو راه برگشتن و گذشتن از سالن یکی از دوستای پارسالم رو دیدم . اون اسمش کیاناست و دختریه که با دیدنش خود به خود خندم میگیره . اون یکم ... یکم .. نمدونم چطور بگم ... اما ... چاقه =.) و برای همین خیلی دوستش دارم 
ولی یسری رفتار بد داره اما خوبی هاش بیشتر تو دیده . اون اخر سال بمن گفت خدا کنه با تو امسال تو یه مدرسه نیوفتم اما از شانس گندش درست جایی که من داشتم ثبت نام میکردم اومده بود =..) خدا بیامرزتش . فک کنم متوجه من نشد ولی خاهرش بود نمیدونم کی بود که منو دید . 
خلاصه که دومین شانس خوبمون این بود که تا رفتیم واحد بسمت شهرداری اومد و تا سوار شدیم چشمامون قلب قلبی شد . چرا ؟ چون واحدش کووووولررر دااااشت !!! وای خدا هیچی نمیتونست اینقدر خوشالمون کنه !!!•~•
خالی هم بود 
خلاصه مه رفتیم شهر داری . رفتیم که بریم دندون پزشکی برا خواهرم . تو مسیرش یه سینما هست . وقتی از کنارش رد شدیم و پوستر فیلم خجالت نکش رو دیدم یه قطره اشک از چشمام سرازیر شد :_|
 عاخه من همش میخوام ببینمش نمیشه :..) . رفتیمو هیچ . بعد از کلللی راه رفتن رسیدیم . وارد محوطه که شدیم صدای جیغ چند نفری اومد . من در جا خشکیدم و مث برق گرفته ها دور و برمو نگاه کردم . ولی مامانم و خاهرم هیچ عکس العملی نشون ندادن :/ 
باز صدای جیغ :~| 
مامانم با لبخند : زهرا میخای بیارمت اینجا کلاس دفاع شخصی ؟! :) 
پشتمو نگاه کردم دیدم اونجا کلاس هست که کلی توش دختر بودن 
من : =..) 
رفتیم اونجا و ابجیم تو سه مرحله هی رفت و برگت تو اتاق پزشک . تو این فرصت من اچمدم اینجا که این متنو بنویسم . 
ولی تا خونه طول کشید . ما بعد از ۲ ساعت تو دندونپزشکی بودن زدیم بیرون 
راه رفتیم . رفتیم ... و رفتیم . دوباره از کنار پوستر فیلم رد شدیم =..)
کلی گرماایی کشیدیم :)
 بستنی خریدیم و یکیش تو دستم کاملا اب شد :)
و اما سوار واحد شدیم و رفتیم خونه :) امروزو فراموش نمیکنم . بایز :)



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 15 تیر 1397 07:48 ب.ظ



]